تبليغاتX
خانوم صورتی
مرگ ثانیه ها ...


چه قدر این ثانیه ها نامــَ ــردند

گفتـــه بودند که بَر می گـــردند

برنگشتند و پس از رفتنشـ ـان

بی جهت عقربه ها می گردند

تنهاترینم ...   

+ |
مرگ بهار ...
بدی زیاد کـردم بهــت
بگو که بخشیدی منو ...

       خوب اون روزا رو یادمه
       چشامو بستم روی تو

اما یه لحظه هم نشد
فــکــر ِ تلافـ ـی بکنـی

        شــاید می دونسـتم اینـو
        هیچ وقت ترکم نمی کنی

زیــادی عاشـ ـق بـــودی و خودخـ ـواه شدم از عشـ ـق ِ تو

آخ خـ ـدا ... چه لحظه ای بود ... اون لحظـ ـه که گفتم بـ ُـرو

 

+ |