جز تو هیچکی و ندارم
گل ِ من تحملم کن که یه کم دووم بیارم ...
توی لحظه های ِ دلگیر این تو خاطـ ِـرت بمونه
که هنوز یه قطره اشکت زندگیمو می سوزونه...
به من بگی دوستـ ـت دارم ، جلوی چشمـ ـات بمیرم
سَر روی شونـ ـه ات بزارم پا روی قلبـ ـم نزاری
اشک تو چشـ ـات حلقه بشه
به من بگی دوسـ َـم داری
اما همش خیـ ـاله که تو رو دوباره ببینم اگه که پیشم نباشی تو اوج ِ غـُ ـربت می میرم
اگه یه روز تنـ ـها شدی ، چشمو به جـ ـاده ها نـدوز
بدون یکی منتظره یکی دوستـ ـت داره هنوز ...
دیدن برق ِ نگاهـ ـت واسه من عُمـ ـر دوباره است
جـ ـاده های مهربونـ ـی میگذره از تو نگاهـِ ـت
روشنه شبـهای تـ ـارم با خیال ِ روی ماهِـ ـت
دوستت دارم ، توی دنیا تو رو دارم ...
غرورشـ ـو شکستن که جـ ـار زدن نداره
فانوس لحظـ ـه هاشو آی آدمـ ـا ندُزدید
اگه به روش نیورد فکـ ـر نکنید نفهمید
دارم از یادت میـ ـرم
دارم از دست میرم
من هنوز حاضـ ـرم ... واسه تو بمیـ ـرم
آخه به عشـ ـقت اسیـ ـرم...
گریه کن چشمـ ـای ِ من
این دم ِ آخـ ـر
همه حرفاتو بگو
اینقده تو خودت نسـ ـوز همه درداتو بگو
چنین بی کَس شدن در باورم نیست.
اگر این آخر و این عاقبـ ـت بود !
به جز افسـ ـوس هوایی در سَرم نیست .
همـ ـه رفتن کسی با ما نموندش
كسی خـ ـط دل ِ ما رو نخـ ـوندش.
همه رفتن ولی اين دل ِ مـ ـا رو
همون كه فكر نمی كرديم سـ ـوزوندش ...
ای اُمیـ ـد نااُمیـ ـدی هـای من
برق ِ چشمان ِ تو همچـ ـون آفتاب
می درخشد بر رُخ فـ َـردای ِ من
فریدون مُشیری★
خدا چرا...؟! دل من و شکستن؟!
چرا دست های عشقـ ـم و به زندگی نبستن؟!
دارم می سوزم
چرا رهـ ـا کردی میون راهم؟! می خوام بمیرم ولی بی گناهـ ـم.
دارم می سوزم
دارم می سوزم
بزار بسـ ـوزم...!
