یاد ِ چشـ ـات داره من ُ دیوونه می کنه
با غصه ها داره من ُ همخـونه می کنه
بازم شب شد و این دل بی قـ َــراره
دلم طاقت دوریتو نداره
ببخش این عاشق ِ پُر اشتباتو ... به قلب خسته جون بده دوباره
آخه چطور دلت اومد تنهام بزاری؟
تو بازی زمونه جام بزاری؟
تو بی من بری...
من بی تو می میرم
آخه شده بودی عزیز ترینم...
تو خیـ ـال کردی تا
قصه ی جدایـــــــ ــــی و اشک رو گونه
چی کشیده این دلــم ؟ کی می دونه؟
کـ ـــی مــی دونه؟
دل به کی دادی ؟ اون دیگه تو رو نمی خواد...
یاد کی افتادی ؟ اون تو رو برده ز یاد
فکــر کن منـــ ـــو نــداری
بایــد تنهـــ ـــــا بـمــونـی
فکر کن دیگـ ـه مـن رفتم
بایــد تنهـــ ـــا بخــــونـی
یه روز دلـــ ــم گرفتــش
که وقـت رفتنــــــ ـم بود
رفتن واسـه همیشـ ــه
دل کندن خیلی سخت بود
من پـ ـُ ـر از حـــرف ِ سکوتـم
خالـ ـی ام رو بـه سقــوطـم
انگــار پای ثانیـ ـه ها لنگ می شود
وقتی دلی برای دلی تنگ می شود
انگار خواب بودم عشـ ـق تو رو درک نکـ ـردم
من مغـ ـرور شدم هیــچ وقت سعی نکـ ـردم
تو رو بفهمـ ــم ، حالـ ـا دیگه فایـ ـده نـ ـَـداره
شدم پاییـ ـزی که تو حسـ ـ ـرت ِ مرگ بهـاره
اون که یه روزی اومد و توی دلـ ـم خـاطـ ـره شد
بهـش بگیـد با رفتنش کـار دلـ ـم یکسـ ـره شـد
چه قدر این ثانیه ها نامــَ ــردند
گفتـــه بودند که بَر می گـــردند
برنگشتند و پس از رفتنشـ ـان
بی جهت عقربه ها می گردند
تنهاترینم ...
بگو که بخشیدی منو ...
خوب اون روزا رو یادمه
چشامو بستم روی تو
اما یه لحظه هم نشد
فــکــر ِ تلافـ ـی بکنـی
شــاید می دونسـتم اینـو
هیچ وقت ترکم نمی کنی
زیــادی عاشـ ـق بـــودی و خودخـ ـواه شدم از عشـ ـق ِ تو
آخ خـ ـدا ... چه لحظه ای بود ... اون لحظـ ـه که گفتم بـ ُـرو
مطمـئن باش و برو !!!
ضربـه ات کـاری بود دل من ســخت شکسـت ...
و چه زشـت، به من و سـادگی ام خنـدیدی به من و عشقی پاک،
کـه پـُر از یـاد تـو بـود و بـه یک قلـب يتــيـم، که خـيـالم می گــفت:
تـا ابـد مـال تـو بود .
تـو بــرو !!
برو تا راحـت تر، تکـه هـای دل خــود
را آرام ســر ِ هــم بَنــد زنـــــم ........
شاید از عـ ـابری که روزی از کوچـ ـه های قَلبت عُبور کرده ، یادی کنی ...
شـ ـاید از کبوتری که روزی از پنجـ ـره ی نگاهت ؛
دانه ای بر چیده سراغـ ـی بگیری .
هنوز سـَ ـر در گم ِ روزهای بی توأم ...
از غصه ی دوری ِ تو ... خون جـ ـای اشکام جاری شد
تا صُبح کنـ ـار عکس ِ تو به یاد خاطراتمون ...
نشستم و آه کشیدم واسه روزای رفته مون ...
جز تو هیچکی و ندارم
گل ِ من تحملم کن که یه کم دووم بیارم ...
توی لحظه های ِ دلگیر این تو خاطـ ِـرت بمونه
که هنوز یه قطره اشکت زندگیمو می سوزونه...
به من بگی دوستـ ـت دارم ، جلوی چشمـ ـات بمیرم
سَر روی شونـ ـه ات بزارم پا روی قلبـ ـم نزاری
اشک تو چشـ ـات حلقه بشه
به من بگی دوسـ َـم داری
اما همش خیـ ـاله که تو رو دوباره ببینم اگه که پیشم نباشی تو اوج ِ غـُ ـربت می میرم
اگه یه روز تنـ ـها شدی ، چشمو به جـ ـاده ها نـدوز
بدون یکی منتظره یکی دوستـ ـت داره هنوز ...
دیدن برق ِ نگاهـ ـت واسه من عُمـ ـر دوباره است
جـ ـاده های مهربونـ ـی میگذره از تو نگاهـِ ـت
روشنه شبـهای تـ ـارم با خیال ِ روی ماهِـ ـت
دوستت دارم ، توی دنیا تو رو دارم ...
غرورشـ ـو شکستن که جـ ـار زدن نداره
فانوس لحظـ ـه هاشو آی آدمـ ـا ندُزدید
اگه به روش نیورد فکـ ـر نکنید نفهمید
دارم از یادت میـ ـرم
دارم از دست میرم
من هنوز حاضـ ـرم ... واسه تو بمیـ ـرم
آخه به عشـ ـقت اسیـ ـرم...
گریه کن چشمـ ـای ِ من
این دم ِ آخـ ـر
همه حرفاتو بگو
اینقده تو خودت نسـ ـوز همه درداتو بگو
چنین بی کَس شدن در باورم نیست.
اگر این آخر و این عاقبـ ـت بود !
به جز افسـ ـوس هوایی در سَرم نیست .
همـ ـه رفتن کسی با ما نموندش
كسی خـ ـط دل ِ ما رو نخـ ـوندش.
همه رفتن ولی اين دل ِ مـ ـا رو
همون كه فكر نمی كرديم سـ ـوزوندش ...
ای اُمیـ ـد نااُمیـ ـدی هـای من
برق ِ چشمان ِ تو همچـ ـون آفتاب
می درخشد بر رُخ فـ َـردای ِ من
فریدون مُشیری
خدا چرا...؟! دل من و شکستن؟!
چرا دست های عشقـ ـم و به زندگی نبستن؟!
دارم می سوزم
چرا رهـ ـا کردی میون راهم؟! می خوام بمیرم ولی بی گناهـ ـم.
دارم می سوزم
دارم می سوزم
بزار بسـ ـوزم...!
